سيد محمد باقر برقعى

3770

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

داغ هجران خروشم روز و شب از داغ هجرانش چو چنگ آخر * به اميدى كه آرم دامن وصلش به چنگ آخر ز جام عشق مستم كرد و واقف شد ز اسرارم * دلا ديدى چسان آورد دستم زير سنگ آخر نمودم پيشهء خود زهد اندر مجمع رندان * ندانستم شود تبديل نام من به ننگ آخر چو گشتى هم‌قدم با اهل دل يكرنگ و يكرو شو * به مقصد كى رسد آن كس كه مىباشد دورنگ آخر ز تأثير سحرخيزى گشادِ كارم آسان شد * كه بر من اين جهان همچون قفس گرديد تنگ آخر شدم عمرى مقيم خانقاه زاهد خودبين * ولى ز آيينهء دل ذرّه‌اى نزدود زنگ آخر چو نوبت با تو شد از مهر كام خلق شيرين كن * كه در جامت نريزد ساقى دوران شرنگ آخر قدم بگذار اندر راه صلح و در جهان خوش زى * چه لذّت يا بى از عمرى كه گردد صرف جنگ آخر ز خيل نيكوان بربند « نيّر » چشم خود ور نه * گذشتن كى توان از دلبران شوخ و شنگ آخر طريق وفا به عجز سر بنهادم شبى به پاى گلى * بدان اميد كه جويم مگر رضاى گلى ولى چه سود كه اين لانه نيز درنگرفت * ببين چه مىگذرد بر دل از هواى گلى گلى به دست نيايد بدون زحمت خار * ضرورت است كشيدن به جاى جفاى گلى خوشا دلى كه به هنگام صبح در گلزار * نظر كند ز سر شوق بر لقاى گلى نبرد رخت سلامت برون در اين گلشن * كسى كه گشت به يك نظره مبتلاى گلى غلام همّت آنم كه از طريق وفا * تمام هستى خود را كند فداى گلى